رفتن میلاد
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 14:35
سلام خدا جون خدا بزار تا از اسمم شروع کنم شاید فراموش کرده باشی اسم محسن و فامیلم صابری حقیقی در حال حاضر داخل دبیرستان تیزهوشان درس میخوانم رشته ریاضی ولی از جایگاهم راضی نیستم خانوادم هم تا دلت بخواد هوام رو دارن هر چی خواستم رو برام فراهم کردن همه چی دارم و هیچ کمبودی داخل زندگی ندارم از اینا بگذ...
نکته مهم
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 14:35
داستان های نوشته شده بدون بازخوانی متن میباشد پس امکان اشتباه در نوشتار یا جمله بندی زیاد هست
شروع چت روم ۱
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 14:34
سلام خدا قرار بود درباره اولین باری که یکی بهم گفت داداش حرف بزنم خدا وقتم کمه پس درجا شروع میکنم من از دوم راهنمایی عاشق کامپیوتر بودم و همیشه داخل اینترنت چرخ میزدم ولی اون زمان دنبال کد های خاص بودم برای ساخت وب یا برنامه نویسی تا این که وارد دبیرستان شدم اول دبیرستان به امیرحسین دوست شدم و بیشتر...
چت روم ۲
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 14:34
سلام خدا ببخشید دیر شد خودت میدونی چرا دیر شد تمام این مدت داشتم چت میکردم ببخشید دیگه حالا ادامش بین همون چت هامون امیر عاشق النا شد و فهمیدیم زهرا هم عاشق یه پسره پسره رو برای زهرا امتحان کردیم روش نمیومد پسر بدی باشه ولی هم کلاسی یعنی دوست صمیمی پسره اصلا ادم درستی نبود به گفته خودش واقعی چند بار...